شعر درباره علم از حافظ


نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس
ملالت علما هم ز علم بی عمل است



علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد
ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد



حافظا علم و ادب ورز که در مجلس شاه
هر که را نیست ادب لایق صحبت نبود



دفتر دانش ما جمله بشویید به می
که فلک دیدم و در قصد دل دانا بود



فلک به مردم نادان دهد زمام مراد
تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس



مباش غره به علم و عمل، فقیه! مدام
که هیچکس ز قضای خدای جان نبرد



هر دانشی که در دل دفتر نیامده‌ست
دارد چو آب خامه تو بر سر زبان